آروین آروین ، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 14 روز سن داره

آروین کوچولوی ناز

دشت مغان

آروین عزیزم روز 14 فروردین من و تو و بابایی آماده شدیم بریم خونه آقا میثم امانتیش رو بدیم و از اونجا بریم به مشکین وسایل اندک سفر رو آماده کردیم و به راه افتادیم تو راه باباجون اینا زنگ زدند که ما تو کندوانیم و درهای ماشین قفل شده از خونه کلید یدکی رو بیارین ما دور زدیم و به خونه نرسیده زنگ زدند که به همت هموطنان و با روشهای خاص در خودرو رو باز کردند مامانی همش نق می زد دیگه خیلی دیر شده بمونه برا بعد گاز پیک نیک هم همراهمون نیست برا آروین سخته بابایی گفت تو راه از بابای آقای دشتی می گیریم خلاصه عصر به اهر رسیدیم و ساعتی مهمون خونواده خونگرم آقای دشتی بودیم و بعد به طرف مشکین حرکت کردیم و شب رو اونجا موندیم و صبح به طرف پاری آباد مغان را...
29 فروردين 1392

دومین عید گل پسر قند عسل

سال 1392 با همه زیباییهاش از راه رسید مثل هر سال پای سفره هفت سین نشستیم و دعای تحویل سال را زمزمه کردیم ولی این بار یک فرشته کوچولو ، دستهای کوچیکش رو بالا برده بودو دعاهای ما را تکرار می کرد هر از گاهی هم میگفت آل لاه چوخ شوکور روز اول عید مثل هر سال شام خونه عزیز بودیم و شب همه بچه ها دست به دست هم دادند و حلقه درست کردند و شعر ال اله دومه قله                       بابام گئدیب باشماخ آلا بیر تای سنه بیر تای منه            حاجیه باجیه میس رو می خوندند و تو هم با اون هیکل کوچولوت با اونا تک...
15 فروردين 1392

آخرین روزهای سال 91

پسرک عزیزم ببخش که دیر به دیر وبلاگت رو آپ می کنم آروین نازم در آخرین روزها و ماههای سال ٩١ ،حتی میشه گفت از ١٨ ماهگیت پیشرفت خیلی زیادی توکارات نشون میدی عزیزم در طول روز لحظاتی رو با خودت نقاشی میکشی چند دقیقه ای هم تلویزیون می بینی و چه خوشگل میگی :(تی وی زونی ناندیر ایندی کارتون قوتودی )-ترجمه :تلویزبون رو روشن کن الان کارتون تمام میشه با لوگوهات بازی می کنی و هر روز شیرین تر از روز قبلت میشی دایره لغاتت هر روز بیشتر و بیشتر میشه گاهی با کلمات نامفهوم آهنگ می سازی چقدر این رفتارت رو دوست دارم آنی دانو دی دا ری        با ای گو ری دی لادی       آدا وارا ئی ذی نی و چقد...
29 اسفند 1391
1